به نام دوست
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست
با نام تنهاترین تنهای جهان، به نام آنکه اگر بودی هست از آن اوست و اگر نبودی از آن ماست.
یارب یاری نما تا آنچه لایق توست را انجام دهیم و تو خوشنود باشی و غیر تورا نپذیریم و غیر رضایت تو نخواهیم.
تجلی گه خود کرد خدا دیده ی ما را *** در این دیده در آیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست ، بجویید *** مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم *** به پاداش ، سر و افسار سلطان بقا را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم *** اگردوست پسندید پسندیم بلا را
طبیبان خداییم و به هر درد دواییم *** به جایی که بود درد ، فرستیم دوا را
ببندید در مرگ و ز مردن مگریزید *** که ما باز نمودیم در دارشفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم *** شهنشاه کند ، سلطنت فقر ، گدا را
حجاب رخ مقصود ،من و ما و شمایید *** شمایید مبینید من و ما و شما را
(صفا)را نتوان دید که در خانه
فقرست ***
در این خانه بیاید و ببینید صفا را
((صفای
اصفهانی))
بعد نام دوست با نام عشق مطلب اول را پایان می دهم
روزی که خلقت جهان پایان یافت خداوند بر آن شد تا یاد و عشق خود را در جای پنهان کند که انسان برای دسترسی آن تلاش کند و براحتی آن را بدست نیاورد که آن را براحتی از دست بدهد،پس بر آن برآمد را در قهر عمیق ترین اقایانوسها پنهانش نماید و بعد گفت روز زیر دریایهای و غواصانی خواهند آمد و آن را می یابند،سپس خواست که آن را در کهکشان ها رها کند و باز گفت روزی فضانوردانی خواهند آمد که آن را خواهند یافت و در آخر تصمیمی گرفت که همه تا کنون در حیرت آن هستند و پاسخی برای آن نمی یابند،دل را آفرید و که نه دیده می شود و نه می شود منکر آن شد.و عشق را در دل و دل را در وجود انسان به امانت نهاد تا هر جا و هر لحظه یادش نمایید.
هر روزتان پر بار از یاد عشق ، عشقتان جاودان و دست یافتنی، دور ز هر گزندی
(در ب در)
هر چند مرا در دو جهان بیش و کمی نیست
با وصل توام در دو جهان هیچ غمی نیست
گویند که باغ ارمی هست به عالم
گر هست رخ تست وگرنه ارمی نیست
آنرا که به زلف تو دل آویخته باشد
گر ملک جهانش رود از دست غمی نیست
عدلست سراپای تو ای حاکم عشاق
گر جان بدهی ور بستانی ستمی نیست
حق دارم اگر بیشتر از حق کنم افغان
دل دادن نومید شدن درد کمی نیست
بر فرض که یوسف به دراهم بفروشند
آیا چکند آنکه به دستش درمی نیست؟
مردند گدایان به تمنای نوایی
گویی که در این مرحله صاحب کرمی نیست
با هستی خود می خرم امروز اگر هست
جایی که در آن نام وجود و عدمی نیست
بیهوده غمام از غم دل می کنی افغان
هرگز پی این شام سیه ، صبحدمی نیست
((غمام همدانی))
درود خدمت تمامی کسانی که افتخار داده اند و چند لحظه وقتشان را در اختیار بنده قرار داده اند
عمر زیادی از این بلاگ نمی گزارد و روزهای نوزادی خود را می گذراند،از شما خواهشمندم که در هر مورد که می توانید مرا یاری نمایید تا بهترین خدمت را به خوانندگان ارائه نمایم.این بلاگ را با تعریف از هر کلمه و جملات عامیانه شروع می کنم. تا ببینم خدا چه می خواهد.اگر مطلبی جهت ارائه در این صفحه داشته باشید با کمال میل پذیرای آن خواهم بود و با نام خودتان ثبت خواهد شد.به امید آنکه روز دست نوشته های خود و شما دوستان در نظر دیگران قرار گیرد.
مرا از نظرات و تجربیات خود بی نسیب نگذارید
یارب نظر تو بر نگردد
بدرود تا بعد
مجری (در ب در)
- منبع :
سفینه غزل (انجوی شیرازی)
